شبنم شمع
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک های مفید

مصیبت


در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه!!

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یه بازی کنیم مثلا ً قایم باشک.

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا ً فریاد زد من چشم میگذارم من چشم میگذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

 دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد 1...2...3

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت، خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت، داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت، در میان ابرها مخفی شد.

هوس، به مرکز زمین رفت.

طمع، داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت.

و دیوانگی مشغول شمردن بود، 79...80...81...

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید. 95...96...97...

هنگامی که دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود و سپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد.

و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد، عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دستهایش صورت خود را پوشانده بود، از میان انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت: ای وای من چه کردم من چه کردم؟! چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو.

و اینگونه بود که عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه او.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸٤ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ شبنم محمدی ]

درباره وبلاگ

فردای من و تو، به از این بار گران است/ ای دوست، فقط شبنم تو دل نگران است/ اینجانب شبنم محمدی متولد سوم تیر ماه یک هزار و سیصد و شصت و چهار خورشیدی ساعت هشت شب در شهر کرمان دیده به جهان گشودم.
موضوعات وب
 
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب