مادربزرگ

دلنوشته های شبنم 1:

گاهی دلم میگیره از زندگی کردن با انسانهایی که زندگیشون شده است قضاوت کردن و حرف درست کردن برایت، یا مینشینند پایت. و از افکار و ایده هایت به نفع خودشون استفاده میکنند.
دیروز با یک هنرمند کرمانی که صحبت میکردم دلش پر بود از مردم این دور و زمونه.
میگفت: اومدم و رفتم ایده ای که به اجرا گذاشتم آن را ثبت کنم. میبینم بله یک دوست رفته به اسم خودش تموم کرده.

مادربزرگ وقتی که به یادت می افتم و یاد حرفهای شیرینت، مثل اینکه یکی داره ریشای جیگرم پاره پاره میکنه. میگفتی: اون قدیما، مادر از این حرفا نبود همه سرشون تو کار خودشون بود و دنبال یه لقمه نون حلال، حالا چی؟ همه سر هم کلاه میذارن و حق هم را میخورن. شبنم اگر میخای تو زندگیت موفق باشی و خدا بالا سر ازت راضی، همیشه محبت کن و مهربانی پیشه راه زندگی و آخرتت باشه. در حین مهربانی ساده باش و ساده زندگی کن. اگر یکی اذیتت کرد واگذارش کن به خدا. مادر، خدا جای خوبی نشسته، کاراش دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

کجایی مادربزگ؟؟؟

سال سوم شد و هر وقت دلم میگیره توی خیال خودم باهات درد و دل میکنم.

"ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ...
ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ
ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﭼﺸﻤﮏ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ
ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭ ﮒ ﺍﻣﺎ..."

 

"شبنم شمع"

 


پیوست: شعر از خودم نیست.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید