روزگار دلتنگی

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی 
گرفته اند دلم را به کار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند 
گرفت آینه ام را غبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی 
نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی

دگر پرنده احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگار دلتنگی

/ 1 نظر / 7 بازدید
علی حیدری

وقت بخیر وبلاگ خوبی دارین. در ضمن شعر پر معنایی و با احساس نوشتین. همشه برقرار باشید.