استکان چای

آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای. 
چرا؟
دنیا خراب می‌شد اگر دقایقی آن جا می‌نشستیم
و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری می‌خواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته‌ام...
نویسنده: محمود دولت آبادی
/ 0 نظر / 32 بازدید