خاطرات کودکی

وقتی دوازده سالم بود گهگاهی شعر سپید میگفتم و گهگاهی داستانهای بلند مینوشتم.
این موضوع تا پاتزده سالگی ام ادامه داشت.
یادم میاد در شب شعر شرکت میکردم و چه ذوقی داشتم.
ولی یک ضربه سهمگین از دنیای لطیف شعر و داستان مرا جدا کرد.
خانواده اینا چی ان تو میگی و دوستان اینا شعرن؟
چون هنوز تو ذهن همه غزل بود نه شعر سپید.
یک روز از روی عصبانیت تمام دفترهای شعر و داستان هایی که نوشته بودم پاره کردم.
الان بعد بیست سال افسوس میخورم ایکاش یا ادامه داده بودم و یا دفترها را نگه داشته بودم که ببینم افکارم به چه شکل بوده است.
سالها گذشت و در بیست سالگی دنیای وبلاگ نویسی را شروع کردم و تخلص اسمی خود را "شبنم شمع" گذاشتم و گهگاهی مطلبی از دل بر می آمد با تخلص خود منتشر میکردم ولی باز مورد تمسخر اطرافیان قرار گرفتم.
یعنی چی؟ شبنم شمع یعنی چی؟ در هر محفلی مینشستم با حالت تمسخرشان به صورت تمسخر وار اینگونه مرا صدا میزدند و میخندیدند.
وای بر ما که چه کوته فکریم و با اعمال و افکارمان همدیگر را میرنجانیم و بعد میگوییم چه گفتیم؟ 
نکته اخلاقی:
هیچ وقت و در هیچ شرایطی دوستان و فرزندان خود را به چشم حقارت نگاه نکنید و حتی کارهایی که انجام میدهند را به مورد تمسخر قرار ندهید، شاید با حسادتی که شما دارید و شاید با نگاه تحقیرتان آینده طرف مقابلتان به سمت دیگری بکشاند. مواظب افکار و اعمالمان باشیم.
"شبنم محمدی"
/ 0 نظر / 44 بازدید