نامه رسان

نامه رسان نامۀ من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد



خون به رگ زال زمان شیر شد

بردۀ بیچاره ز جان سیر شد

نامۀ ما را نکند باد برد

یا که فرستنده اش از یاد برد

یا دگری بر دگری داد برد

صید شد اندر ره و صیاد برد


نامه رسان نامۀ من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد


دیده به در دوخته ام قرنها

ز آتش غم سوخته ام قرنها

چهره برافروخته ام قرنها

سوخته ام سوخته ام قرنها


نامه رسان نامۀ من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد


نامۀ یوسف به زلیخا رسید

دستخط قیص به لیلا رسید

قاصد وامق بر عذرا رسید

نامه رسان جان به لب ما رسید


نامه رسان نامۀ من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد


لک لک آوارۀ بی خانمان

روی چنار آمد و زد آشیان

جوجه بر آورد زمان در زمان

هر نوه اش شد سر یک دودمان


نامه رسان نامۀ من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد




"امیری فیروز کوهی"

/ 2 نظر / 4 بازدید
شبهای بارانی

تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است ، اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است ! . . . سلام دوست عزیز....خوشحال میشم به ما بپیوندی..... منتظر حظور گرمت هستم...."