بیایید از گذشته مان یادی کنیم

بیایید از گذشته مان یادی کنیم 
بیایید گذشتگانمان را یادی کنیم 
همان هایی که جمع می شدند سر حوضو 
می نشستند زیر سایه ها این سو و آن سو 
یادشان گرامی باد و یاد باد آن روزگاران 
هنوز هم در خاطر همه آنجا نشسته اند 
هنوز هم همه آنجا به سایه ها دل بسته اند 
خداوند مهربان بیامرزد همه ایشان را 
خداوندا ما چه کنیم این حال پریشان را 
حاج محمد ملا حسین می پوشید پیرهن مشکی 
مهربان بود و با هیچ کس هرگز نداشت عداوت 
حاج مجید ملا حسین می نشست روی جاوند زرشکی 
به دنیا دل نبسته بود و همه دعواها را می کرد وساطت 
حسین کل محمد کم کم می آمد پای سایه خوش 
خوش محفل بود و حرفهایش همه حرف سیاست 
یداله محمد نصراله هم در آن جمع نمی امد خامش 
همیشه گویی که در آن محفل را می کرد ریاست 
سعداله حاجی حسن گاهی در آنجا پیدا می شد 
مشاور لقب بگرفته بود و همه را می کرد رعایت 
حاج عبدالحسین هم در زیر سایه ها هویدا می شد 
به خیر و شر کسی کار نداشت و هرگز نداشت شکایت 
کل عطا می آمد و همیشه پای بید می نشست 
خوب نشناختیمش او را که خود بسی داشت حلاوت 
حمید زینل بند از کفش خود آنجا می گسست 
سخن را شیرین میگفت و سری داشت در تجارت 
ابراهیم فرج از سر اوبندو می آمد و روی خاکها میشد کج 
در موسایی آسیایی داشت و نوبت را می کرد رعایت 
احمد مهره هم می آمدو با او می نشست آنجا در یک رج 
زحمتکشی بود که هرگز از او کسی ندید یک ذره جسارت 
حسین حیدر حسین هم خنده زنان می آمد در آن محفل 
خوب و خوش اخلاق بود و بر مرام مهر داشت اشارت 
حاج سعداله حاج محمد هم در آن سایه می گرفت منزل 
مهربان بود و شریف و همگان به او داشتند ارادت 
صمد کل مهرعلی همیشه از تل به محفل می رسید 
حرف زمین و آب و گله در کلامش گویی داشت اصالت 
علی یعقوبعلی هم پر سر وصدا به آن محفل ره می کشید 
همیشه در حرفهایش به کنایه های شیرین داشت اشارت 
حاجی کل بخشعلی از طرف موسایی می آمد در آن میان 
جمع و جور می نشست و به این نشستن کرده بود عادت 
حاجی محمد کل عباس هم از طرف تل می گشت عیان 
به کار خویش مشغول بود و در سر داشت اندیشه زراعت 
اکبر کل عباس در پی آب می آمد و به حوضو می رسید 
در اندیشه کشت و کار بود و به کارش کرده بود عادت 
علی محسین هم خویش را از حمام تا بدانجا می کشید 
در کار خویش استاد بود و حمام را می بخشید طراوت 
غلامعباس کولاحسین خود را به آن سایه ها می رسانید 
پر از خلوص همی بود و با همگان داشت احساس قرابت 
محسین . . . هم گاه و گداری گله گاوها را می چرانید 
پیرمردی که تا واپسین عمر گاوها را می کرد حراست 
حسینعلی عباس ملاحسین خیلی کم پیدا می شد آنجا 
نا کرده هیچ گناه، ده زین الدین را همی کرد عمارت 
مجید عباس ملاحسین کمتر از همه ره می برید آنجا 
بنده مخلص خدا که زندگانی را به پایان برد به صداقت 
حمید عباس ملاحسین سری داشت پر ز اندیشه سودا 
هر روز از پی اندیشه ای تازه، ره میبرد سوی عمارت 
حبیب محمد کل عبداله از سر کپر می آمد و می نشست 
خوش محفل بود و در گفتار خویش به نکته ها داشت اشارت 
کل علی حسن کولایی عیسی پیری مهربان و با خدا بود 
تسبیح را صادقانه می انداخت و ذکر حق را می کرد قرائت 
محمد حمید عباس از ده زین الدین گاهی می آمد پای بید 
سوی جبهه رهسپار گشت و بنوشید شربت پاک شهادت 
علی محمد اکبر کل عباس از ره ده مرتضی می رسید 
در ایام جوانی سوی حق شتافتبه حکم و آیین شهادت 
عباس حاجی کل بخشعلی هم سوی آن محفل می دوید 
عمرش به دنیا نماند و بهر حق بنوشید شربت شهادت 
ماشاء اله اکبر کل عباس که کمک حال پدر بود در کار 
خوبی اش را به دنیا بگذاشت و برفت سوی دیار شهادت 
علی اکبر حسین م بستی هم اندر میان اهل آبادی پیدا بود 
به یتیمی خو کرده بود و به پای توت کجو کرده بود عادت 
حسین اکبر کل عباس خیلی کمتر از دیگران در آنجا بود 
حساب خوبی اش از همه جدا بود و پی کار بود هر ساعت 
اهل آبادی عبدل آباد همه با هم جمع می شدند آنجا 

/ 0 نظر / 6 بازدید